داستان زندگی من (10)
سلام من اومدم با تاخیر اخه از اون هفته که اینجا رو اپ کردم به مدت یک هفته مهمون سر زده عزیزی برامون اومد که منو کاملا مشغول کرد از اقوام همسرجان گرام بود و باید حسابی پذیرایی میشد تا بعدا که خانواده همسر جان اومدن از عروسشون تعریف کنه خب میرم سر اصل داستان تا کتک نخوردم
به اونجا رسیده بودیم که خانواده پسر شجاع اومدن برای خواستگاری و خانم کوچولو در اتاقش در انتظار اینده ای نا معلوم بود چقدر او ارزوی چنین روزی را داشت و حالا میفهمید که این ارزو برای او همراه نگرانی و اضطراب رقم خورده زمانی بسیار طولانی طی شد تا خانم کوچولو صداهای مهمانان رو بشنوه و بتونه متوجه بشه که چه کسی امده صدای پدر پسر شجاع می امد چقدر نزدیک بود انگار در گوش خانم کوچولو حرف میزد این نزدیکی صدا خانم کوچولو رو ترسونده بود نگرانتر از همیشه بود و بی اختیار گوشی تلفن رو برداشت و به پسر شجاع زنگ زد پسر شجاع جواب داد و انها با هم با صدای اروم حرف میزدند خانم کوچولو به پسر شجاع میگفت ای کاش اینجا بودی تا احساس ارامش میکردم و پسر شجاع با تمام عشق و علاقه با کلمات برای خانم کوچولو حرف میزد تا با وجودش ارامش رو به خانم کوچولو منتقل کنه
خانم کوچولو هم به حرفهای بیرون گوش میکرد و تند و تند اونها رو به پسر شجاع میگفت صدای مادر پسر شجاع می اومد
مادر پسر شجاع : بله مادر خانم کوچولو خودتون بهتر میدونید که ما برای چه موضوعی اینجا جمع شدیم بچه های ما همدیگر رو میخوان و تصمیم دارند با هم ازدواج کنند ولی من شرایط رو مناسب نمیبینم و فکر میکنم براشون زوده ولی با اسرار پسر شجاع به این خاستگاری اومدم
مادر خانم کوچولو : البته درست میفرمایید بچه های ما سنشون خیلی کمه و ممکنه از روی احساسات عمل کنند ولی ما بزرگترها باید براشون امکاناتی رو فراهم کنیم که بتونه کمکشون در اول زندگی باشه
زن عموی پسر شجاع : حرف شما کاملا درسته و ما برای همین اینجاییم که جوانهامون دست به کار ناشایستی نزنند
مادر خانم کوچولو: بله ولی من دخترم رو جوری تربیت کردم که کار نادرستی نمیکنه و بدون مشورت و رضایت خانواده قدمی بر نمیداره دختر من حق انتخاب داره و راه رو از چاه تشخیص میده مطمئنم که دست به کا ناشایستی که گفتین نمیزنه
مادر پسر شجاع : در هر صورت ما اومدیم که بگیم پسر ما سربازی رفته ولی کار نداره و دیپلمه هستش و متاسفانه سیگار هم شنیدم که میکشه و ما هم هیچ پشتیبانی نمیکنیم
پدر خانم کوچولو: شما میدونید من همین یک دونه دختر رو دارم و با این اوصاف مطمئنم که اگر شما هم جای من بودید دختر به همچین شخصی که توصیف میکنید نمیدادید
خانم کوچولو تمام این مکالمات رو به پسر شجاع میگه و بهش میگه کاری بکنه چون اوضاع داره خراب میشه و بعد از جواب منفی کاری نمیشه کرد
پدر پسر شجاع در تمام طول این مدت ساکت بود و فقط گوش میکرد
مادر پسر شجاع : خب پس جواب شما منفیه و من این جواب رو حتما به پسرم میگم
خانم کوچولو و پسر شجاع ناراحت و عصبی بودند در این زمان پسر شجاع به خانم کوچولو میگه که تلفن رو قطع کن و صدای زنگ رو زیاد کن تا همه بشنوند و خانم کوچولو همین کار رو میکنه و پسر شجاع با خونه خانم کوچولو تماس میگیره و صدای زنگ تلفن بلند میشه و خانم کوچولو تلفن رو جواب میده و پسر شجاع که اون ور خط بوده به خانم کوچولو میگه تلفن رو به مادرش بده و گه شخصی با شما کار داره خانم کوچولو در اتاق خوابش رو باز میکنه و با سلامی کوتاه به مادر پسر شجاع میگه تلفن با شما کار داره مادر پسر شجاع میخنده و میگه مطمئنم که پسرمه و الان اون از تمام جریان با خبره و به سمت اتاق و گوشی تلفن میره و در مکالماتش با پسر شجاع میگه پسرم ما سعی خودمون رو کردیم ولی پدر خانم کوچولو موافق نیست و داریم به خونه بر میگردیم
پسر شجاع از مادرش خواست که به اونجا بره و گفت خواهش میکنم منتظر من باشید مادر پسر شجاع قبول کرد و گفت خودت برای شنیدن جواب نه به اینجا بیا
پسر شجاع فکر میکرد که انها حتما گل و شیرنی خریدند ولی وقتی به اونجا رسید نه گلی بود و نه شیرنیی و حقی که برای معامله به انجا رفته بودند
با رسیدن پسر شجاع مادر خانم کوچولو خواست که خانم کوچولو هم در جلسه خاستگاری حضور پیدا کنه و خودش پذیزایی از مهمانها رو به عهده گرفته بود
در لحظه دیدار پسر شجاع و پدر خانم کوچولو او با چهره معصوم و مردانه اش به دل پدر خانم کوچولو نشست و این دیدار اول قدمی بود برای رسیدن این دو پسر شجاع با وجود خجالتیی بودنش سعی کرد در ان روز حرف بزند و با تمام وجودش اوضاع رو درست کند پدر خانم کوچولو با محبت تمام رو به پسر شجاع کرد و گفت پسر خانواده تو میگویند شما کار ندارید و تحصیلات شما در حد دیپلوم هست و متاسفانه سیگاری هم هستید و انها برای کمک به شما کاری نمیکنند در ان لحظه خانم کوچولو به واضع دید که مادر پسر شجاع رنگ به رنگ میشود پدر خانم کوچولو ادامه داد خودت را به جای ما بگذار تو دختر و یا خواهرت را به یک همچین خاستگاری میدهی من مطمئنم تو هم با این سن کمی که داری همچین کاری نمیکنی و چطور توقع داری دخترم را به تو بدهم
پسر شجاع گفت پدر خانم کوچولو این حرفها همه درست هست ولی من جوانم و میتوانم اینده خوبی رو برای خودمان درست کنم من به دختر شما علاقه مند هستم خواهش میکنم بگذارید که شانس خودم را امتحان کنم
پدر خانم کوچولو گفت البته که تو پسر خوبی هستی و از برخورد اول به دلم نشستی ولی چطور میخواهی با عشق در سفره ات نان بگذاری چطور میتوانی گرسنگی زن و فرزندانت را ببینی تو پسر با غیرتی هستی و نمیتوانی کمبود خانواده ات را ببینی پس اول برو و خودت را نشون بده و بعد اقدام کن
مادر پسر شجاع :خب پسرم جوابشان منفی هست پاشو بریم
و همه خانواده بلند شدند پسر شجاع نشست و همه را دعوت به نشستن کرد و گفت خواهش میکنم بشینید من هنوز حرف دارم و با چشم به مادرش نگاه تندی کرد و انها نشستند
پسر شجاع: پدر خانم کوچولو شما درست میگید ولی من با این خاطر پریشان دستم به کاری نمیرود خواهش میکنم اجازه بدهید من و خانم کوچولو به هم برسیم اون وقت به همتون ثابت میکنم که بهترین زندگی را برای دخترتان درست میکنم
پدر خانم کوچولو دلش به حال پسر شجاع سوخته بود و اسرار های او قلب پدر خانم کوچولو را غمگین کرده بود و گفت باشه من غول میدهم که دخترم را به کس دیگری ندهم و با وجود خاستگارهای زیادش حتی اگر خود او هم خوالست با دیگری ازدواج کند جلوی او را میگیرم تو برو و کاری دست و پا کن و بعد دخترم را به تو میدهم
بار دیگر مادر پسر شجاع بلند شد و گفت پسرم چه اسراری هست اینها دختر به تو نمیدهند بیا برویم
پسر شجاع از کارهای مادرش بسیار عصبانی بود با خشم به او نگاه کرد و گفت مادر اگر شما اجازه بدهید من هنوز حرف دارم هر زمان حرفم تمام شد انوقت میرویم و با چشمان پر از التماسش به زن عمو و پدرش نگاهی کرد
در این مدت هم باز پدر پسر شجاع اروم و بی صدا نشسته بود و فقط و فقط نزاره گر ماجرا بود و حرفی برای گفتن نداشت
خانم کوچولو هم با نگرانی به اطراف نگاه میکرد و برای اولین بار بود که این جور عشقش را ملتمس و غمگین میدی و در ناراحتی غوطه ور بود
پسر شجاع: پدر خانم کوچولو خواهش میکنم من به شما غول میدهم هر کار بگویید انجام میدهم ولی مرا دست خالی از اینجا بیرون نکنید پدر خانم کوچولو خواهش میکنم برام پدر کنید و اشک در چشمان زیبای پسر شجاع حلقه زد
پدر خانم کوچولو که مردی عاطفی و حساس بود با دیدن این منظره از سالن پذیرایی بلند شد و به اشپز خانه رفت در ان لحظه پدر پسر شجاع هم بلند شد و به دنبال او رفت
همه منتظر بودند و غیبت انها طولانی شد مادرهای پسر شجاع و خانم کوچولو و زن عموی پسر شجاع با هم ارام حرف میزدند و خانم کوچولو نگران و اشفته به پسر شجاع چشم دوخته بود و پسر شجاع با چشمانی نگران با او حرف میزد و دلداری میداد حدودا 15 دقیقه بعد پدر ها با لبهایی خندان برگشتند و همه در سکوت انها را نگاه میکردند
معلوم بود هر دو گریه کرده اند و چشمانشان به سرخی میزد پدر خانم کوچولو با سرفه ای سکوت را شکست و گفت پسرم من و پدرت با هم حرف زدیم و چون دوستان قدیمی هستیم بیشتر حرف هم را میفهمیم پدرت به دنبال من امد و گفت نگران دخترت نباش من نمیگذارم انها بدون سرپناه واینده بد باشند و گفت خانه و مغازه ای به نامت میزند و کار را برایت فراهم میکند و به خاطر دوستی چند ساله مان من حرف او راقبول میکنم و تا تو کارهای خانه و مغازه ات را انجام دهی من اجازه میدهم که نامزد کنید
در این لحظه مادر پسر شجاع رنگهایش پرید و با اخم و نگاهی غران پدر پسر شجاع را نگاه کرد در واقع توقع نداشت که پدر پسر شجاع این گونه رفتار کند ولی در عمل انجام شده قرار گرفت و بلند شد و روی پسر شجاع و خانم کوچولو رو بوسید و به انها تبریک گفت غلغله ای درخانه انها به وجودامد و همه از این وصلت خوشحال بودند و شاید تعدادی هم نشان میدادند که خوشحالند ولی خانم کوچولو و پسر شجاع واقعا خوشحال بودند و میخندیدند
در ان لحظه پسر شجاع با صدایش همه را به سکوت دعوت کرد و ادامه داد : خب چرا نامزدی چرا عقد نه ؟ همونطور که همتون میدونید نامزدی برای کسانی هست که دختر و پسر و خانواده دختر و پسر همدیگر را نمیشناسند در صورتی که شماها میدونید من و خانم کوچولو سالهاست که همدیگر را خوب میشناسیم و همینطور که ما میبینیم و میدونیم شما خانواده ها هم سالیان دوریست که با هم رفت و امد دارید پس نامزد بودن بی معنیست و من همچنان نگرانی همراهم هست اگر برای شما ها تمام شده است بگذارید که عقد کنیم تا من با خیال راحت تری به دنبال کارهایم برم
پدر خانم کوچولو خندید و گفت : من حرفی ندارم پس روزی رو برای بله برون و تعین مهریه انتخاب میکنیم تا حرف هایمان را زده باشیم
وهمه موافقت کردند و بعد از صرف چای و شیرنی و میوه تا دو روز دیگر خداحافظی کردند
ان شب پسر شجاع و خانم کوچولو با خوشحالی تا صبح بیدار بودند و از جریان ان روز حرف میزدند و میخندیدند پسر شجاع اعتقاد داشت اگر در ان روز انقدر پافشاری نکرده بود بار دیگری هرگز وجود نداشت و هرگز نمیتوانست خانواده اش را راضی به خاستگاری مجدد کند و خانم کوچولو تمام ان دو روز را دوش به دوش مادرش خود و خانه را اماده پزیرایی از پسر شجاع و خانواده اش برای روز بله برون میکرد
الن ساعت 2 نصفه شبه و چشمام باز نمیمونه زود میام و ادامش رو براتون میگم
ادامه دارد
۱٠:٢۳ ق.ظ | yalda پيام هاي ديگران ()

