تولد تازه

پنجشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٩

داستان زندگی من (10)

 

سلام من اومدم با تاخیر اخه از اون هفته که اینجا رو اپ کردم به مدت یک هفته مهمون سر زده عزیزی برامون اومد که منو کاملا مشغول کرد از اقوام همسرجان گرام بود و باید حسابی پذیرایی میشد تا بعدا که خانواده همسر جان اومدن از عروسشون تعریف کنه خب میرم سر اصل داستان تا کتک نخوردم

به اونجا رسیده بودیم که خانواده پسر شجاع اومدن برای خواستگاری و خانم کوچولو در اتاقش در انتظار اینده ای نا معلوم بود چقدر او ارزوی چنین روزی را داشت و حالا میفهمید که این ارزو برای او همراه نگرانی و اضطراب رقم خورده زمانی بسیار طولانی طی شد تا خانم کوچولو صداهای مهمانان رو بشنوه و بتونه متوجه بشه که چه کسی امده صدای پدر پسر شجاع می امد چقدر نزدیک بود انگار در گوش خانم کوچولو حرف میزد این نزدیکی صدا خانم کوچولو رو ترسونده بود نگرانتر از همیشه بود و بی اختیار گوشی تلفن رو برداشت و به پسر شجاع زنگ زد پسر شجاع جواب داد و انها با هم با صدای اروم حرف میزدند خانم کوچولو به پسر شجاع میگفت ای کاش اینجا بودی تا احساس ارامش میکردم و پسر شجاع با تمام عشق و علاقه با کلمات برای خانم کوچولو حرف میزد تا با وجودش ارامش رو به خانم کوچولو منتقل کنه

خانم کوچولو هم به حرفهای بیرون گوش میکرد و تند و تند اونها رو به پسر شجاع میگفت صدای مادر پسر شجاع می اومد

مادر پسر شجاع : بله مادر خانم کوچولو خودتون بهتر میدونید که ما برای چه موضوعی اینجا جمع شدیم بچه های ما همدیگر رو میخوان و تصمیم دارند با هم ازدواج کنند ولی من شرایط رو مناسب نمیبینم و فکر میکنم براشون زوده ولی با اسرار پسر شجاع به این خاستگاری اومدم

مادر خانم کوچولو : البته درست میفرمایید بچه های ما سنشون خیلی کمه و ممکنه از روی احساسات عمل کنند ولی ما بزرگترها باید براشون امکاناتی رو فراهم کنیم که بتونه کمکشون در اول زندگی باشه

زن عموی پسر شجاع : حرف شما کاملا درسته و ما برای همین اینجاییم که جوانهامون دست به کار ناشایستی نزنند

مادر خانم کوچولو: بله ولی من دخترم رو جوری تربیت کردم که کار نادرستی نمیکنه و بدون مشورت و رضایت خانواده قدمی بر نمیداره دختر من حق انتخاب داره و راه رو از چاه تشخیص میده مطمئنم که دست به کا ناشایستی که گفتین نمیزنه

مادر پسر شجاع : در هر صورت ما اومدیم که بگیم پسر ما سربازی رفته ولی کار نداره و دیپلمه هستش و متاسفانه سیگار هم شنیدم که میکشه و ما هم هیچ پشتیبانی نمیکنیم

پدر خانم کوچولو: شما میدونید من همین یک دونه دختر رو دارم و با این اوصاف مطمئنم که اگر شما هم جای من بودید دختر به همچین شخصی که توصیف میکنید نمیدادید

خانم کوچولو تمام این مکالمات رو به پسر شجاع میگه و بهش میگه کاری بکنه چون اوضاع داره خراب میشه و بعد از جواب منفی کاری نمیشه کرد

پدر پسر شجاع در تمام طول این مدت ساکت بود و فقط گوش میکرد

مادر پسر شجاع : خب پس جواب شما منفیه و من این جواب رو حتما به پسرم میگم 

خانم کوچولو و پسر شجاع ناراحت و عصبی بودند در این زمان پسر شجاع به خانم کوچولو میگه که تلفن رو قطع کن و صدای زنگ رو زیاد کن تا همه بشنوند و خانم کوچولو همین کار رو میکنه و پسر شجاع با خونه خانم کوچولو تماس میگیره و صدای زنگ تلفن بلند میشه و خانم کوچولو تلفن رو جواب میده و پسر شجاع که اون ور خط بوده به خانم کوچولو میگه تلفن رو به مادرش بده و گه شخصی با شما کار داره خانم کوچولو در اتاق خوابش رو باز میکنه و با سلامی کوتاه  به مادر پسر شجاع میگه تلفن با شما کار داره مادر پسر شجاع میخنده و میگه مطمئنم که پسرمه و الان اون از تمام جریان با خبره و به سمت اتاق و گوشی تلفن میره و در مکالماتش با پسر شجاع میگه پسرم ما سعی خودمون رو کردیم ولی پدر خانم کوچولو موافق نیست و داریم به خونه بر میگردیم

پسر شجاع از مادرش خواست که به اونجا بره و گفت خواهش میکنم منتظر من باشید مادر پسر شجاع قبول کرد و گفت خودت برای شنیدن جواب نه به اینجا بیا

پسر شجاع فکر میکرد که انها حتما گل و شیرنی خریدند ولی وقتی به اونجا رسید نه گلی بود و نه شیرنیی و حقی که برای معامله به انجا رفته بودند

با رسیدن پسر شجاع مادر خانم کوچولو خواست که خانم کوچولو هم در جلسه خاستگاری حضور پیدا کنه و خودش پذیزایی از مهمانها رو به عهده گرفته بود

در لحظه دیدار پسر شجاع و پدر خانم کوچولو او با چهره معصوم و مردانه اش به دل پدر خانم کوچولو نشست و این دیدار اول قدمی بود برای رسیدن این دو پسر شجاع با وجود خجالتیی بودنش سعی کرد در ان روز حرف بزند و با تمام وجودش اوضاع رو درست کند  پدر خانم کوچولو با محبت تمام رو به پسر شجاع کرد و گفت پسر خانواده تو میگویند شما کار ندارید و تحصیلات شما در حد دیپلوم هست و متاسفانه سیگاری هم هستید و انها برای کمک به شما کاری نمیکنند در ان لحظه خانم کوچولو به واضع دید که مادر پسر شجاع رنگ به رنگ میشود پدر خانم کوچولو ادامه داد خودت را به جای ما بگذار تو دختر و یا خواهرت را به یک همچین خاستگاری میدهی  من مطمئنم تو هم با این سن کمی که داری همچین کاری نمیکنی و چطور توقع داری دخترم را به تو بدهم

پسر شجاع گفت پدر خانم کوچولو این حرفها همه درست هست ولی من جوانم و میتوانم اینده خوبی رو برای خودمان درست کنم من به دختر شما علاقه مند هستم  خواهش میکنم بگذارید که شانس خودم را امتحان کنم

پدر خانم کوچولو گفت البته که تو پسر خوبی هستی و از برخورد اول به دلم نشستی ولی چطور میخواهی با عشق در سفره ات نان بگذاری چطور میتوانی گرسنگی زن و فرزندانت را ببینی تو پسر با غیرتی هستی و نمیتوانی کمبود خانواده ات را ببینی پس اول برو و خودت را نشون بده و بعد اقدام کن

مادر پسر شجاع :خب پسرم جوابشان منفی هست پاشو بریم

و همه خانواده بلند شدند پسر شجاع نشست و همه را دعوت به نشستن کرد و گفت خواهش میکنم بشینید من هنوز حرف دارم و با چشم به مادرش نگاه تندی کرد و انها نشستند

پسر شجاع: پدر خانم کوچولو شما درست میگید ولی من با این خاطر پریشان دستم به کاری نمیرود خواهش میکنم اجازه بدهید من و خانم کوچولو به هم برسیم اون وقت به همتون ثابت میکنم که بهترین زندگی را برای دخترتان درست میکنم

پدر خانم کوچولو دلش به حال پسر شجاع سوخته بود و اسرار های او قلب پدر خانم کوچولو را غمگین کرده بود و گفت باشه من غول میدهم که دخترم را به کس دیگری ندهم و با وجود خاستگارهای زیادش حتی اگر خود او هم خوالست با دیگری ازدواج کند جلوی او را میگیرم تو برو و کاری دست و پا کن و بعد دخترم را به تو میدهم

بار دیگر مادر پسر شجاع بلند شد و گفت پسرم چه اسراری هست اینها دختر به تو نمیدهند بیا برویم

پسر شجاع از کارهای مادرش بسیار عصبانی بود با خشم به او نگاه کرد و گفت مادر اگر شما اجازه بدهید من هنوز حرف دارم هر زمان حرفم تمام شد انوقت میرویم و با چشمان پر از التماسش به زن عمو و پدرش نگاهی کرد

در این مدت هم باز پدر پسر شجاع اروم و بی صدا نشسته بود و فقط و فقط نزاره گر ماجرا بود و حرفی برای گفتن نداشت

خانم کوچولو هم با نگرانی به اطراف نگاه میکرد و برای اولین بار بود که این جور عشقش را ملتمس و غمگین میدی و در ناراحتی غوطه ور بود

پسر شجاع: پدر خانم کوچولو خواهش میکنم من به شما غول میدهم هر کار بگویید انجام میدهم ولی مرا دست خالی از اینجا بیرون نکنید پدر خانم کوچولو خواهش میکنم برام پدر کنید و اشک در چشمان زیبای پسر شجاع حلقه زد

پدر خانم کوچولو که مردی عاطفی و حساس بود با دیدن این منظره از سالن پذیرایی بلند شد و به اشپز خانه رفت  در ان لحظه پدر پسر شجاع هم بلند شد و به دنبال او رفت

همه منتظر بودند و غیبت انها طولانی شد مادرهای پسر شجاع و خانم کوچولو و زن عموی پسر شجاع با هم ارام حرف میزدند و خانم کوچولو نگران و اشفته به پسر شجاع چشم دوخته بود و پسر شجاع با چشمانی نگران با او حرف میزد و دلداری میداد حدودا 15 دقیقه بعد پدر ها با لبهایی خندان برگشتند و همه در سکوت انها را نگاه میکردند

معلوم بود هر دو گریه کرده اند و چشمانشان به سرخی میزد  پدر خانم کوچولو با سرفه ای سکوت را شکست و گفت پسرم من و پدرت با هم حرف زدیم و چون دوستان قدیمی هستیم بیشتر حرف هم را میفهمیم پدرت به دنبال من امد و گفت  نگران دخترت نباش من نمیگذارم انها بدون سرپناه واینده بد باشند و گفت خانه  و مغازه ای به نامت میزند و کار را برایت فراهم میکند و به خاطر دوستی چند ساله مان من حرف او راقبول میکنم و تا تو کارهای خانه و مغازه ات را انجام دهی من اجازه میدهم که نامزد کنید

در این لحظه مادر پسر شجاع رنگهایش پرید و با اخم و نگاهی غران پدر پسر شجاع را نگاه کرد در واقع توقع نداشت که پدر پسر شجاع این گونه رفتار کند ولی در عمل انجام شده قرار گرفت و بلند شد و روی پسر شجاع و خانم کوچولو رو بوسید و به انها تبریک گفت غلغله ای درخانه انها به وجودامد و همه از این وصلت خوشحال بودند و شاید تعدادی هم  نشان میدادند که خوشحالند ولی خانم کوچولو و پسر شجاع واقعا خوشحال بودند و میخندیدند

در ان لحظه پسر شجاع با صدایش همه را به سکوت دعوت کرد و ادامه داد : خب چرا نامزدی چرا عقد نه ؟ همونطور که همتون میدونید  نامزدی برای کسانی هست که دختر و پسر و خانواده دختر و پسر همدیگر را نمیشناسند در صورتی که شماها میدونید من و خانم کوچولو سالهاست که همدیگر را خوب میشناسیم و همینطور که ما میبینیم و میدونیم شما خانواده ها هم سالیان دوریست که با هم رفت و امد دارید پس نامزد بودن بی معنیست و من همچنان نگرانی همراهم هست اگر برای شما ها تمام شده است بگذارید که عقد کنیم تا من با خیال راحت تری به دنبال کارهایم برم

پدر خانم کوچولو خندید و گفت : من حرفی ندارم پس روزی رو برای بله برون و تعین مهریه انتخاب میکنیم تا حرف هایمان را زده باشیم

 وهمه موافقت کردند و بعد از صرف چای و شیرنی و میوه تا دو روز دیگر خداحافظی کردند

ان شب پسر شجاع و خانم کوچولو با خوشحالی تا صبح بیدار بودند و از جریان ان روز حرف میزدند و میخندیدند پسر شجاع اعتقاد داشت اگر در ان روز انقدر پافشاری نکرده بود بار دیگری هرگز وجود نداشت و هرگز نمیتوانست خانواده اش را راضی به خاستگاری مجدد کند و خانم کوچولو تمام ان دو روز را دوش به دوش مادرش خود و خانه را اماده پزیرایی از  پسر شجاع و خانواده اش برای روز بله برون میکرد

الن ساعت 2 نصفه شبه و چشمام باز نمیمونه زود میام و ادامش رو براتون میگم

ادامه دارد 

 


۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | yalda پيام هاي ديگران ()

سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٩

داستان زندگی من(9)

سلام به تمام دوستای مهربونم که نوشته های منو میخونید 

دیشب کلی نوشته بودم ولی پرید  انقدر عصبانی شدم که کاکپیوتر رو خاموش کردم و رفتم لالا حالا دوباره صبح بیدار شدم و میگم خوب بالاخره باید بنویسی لج بازی نکن با خودت چشمک 

به اونجای داستان رسیده بودیم که خانم کوچولو و پسر شجاع با همدستی دوستون خرس مهربون سر مادر خانم کوچولو رو گول زدند و برای مدتی از شر خاستگاران سمج راحت بودند

تا چند مدت اوضاع اروم بود و هر دوشون به ارامی و با عشق بیشتر در کنار هم لحظات رو سپری میکردند و دیگه اون روزها سر خانم کوچولو هم شلوغ شده بود و داشت برای امتحانات سال اخر دبیرستان اماده میشد درس خوندن برای خانم کوچولو خیلی سخت شده بود و تمام حواسش تمام مدت پیش پسر شجاع بود و این باعث میشد که در درسها مشکل پیدا کنه

در اون مدت پسر شجاع قصه ما هم کمی عصبی به نظر می اومد و تازگیها گه گداری سیگار میکشید و این موضوع خانم کوچولو رو زجر میداد ولی اونها نمیدونستند این سیگار باعث میشه که رودتر از اون چه که فکر میکردند به هم برسند

اون زمان مامان خانم کوچولو هم منتظر تماس داماد ایندش بود ولی خبری ازش نشد که نشد تا این که یه روز اون شماره موبایلی رو که برادر خواستگار به مادر خانم کوچولو داده بود رو گرفت و باهاش تماس بر قرار کرد ولی با وصل شدن ارتباط فهمید که این جریان دروغی بیشتر نبوده و حدس میزد که این اتیش از دود چه کسی یا چه کسانی بلند شده باشه خلاصه که امتحانات خانم کوچولو تموم شد یه روز پسر شجاع به مغازه پسر عموش رفته بود و داشت براش درد و دل می کرد و میگفت من خانم کوچولو رو خیلی دوست دارم ولی پدر و مادرم راضی نمیشند و نمیدونم باید چه کنم و سیگاری روشن کرد و در حال کشیدن بود که یک دفعه سر و کله زن عموی پسر شجاع پیدا شد از اونجایی که پسر شجاع در خانواده بسیار محبوب و دوست داشتنی بود و کسی راضی نبود ناراحتی ازش ببینه در اون روز زن عمو سیگار رو در دستهای پسر شجاع دید ولی خودش رو به ندیدن زد غروب همون روز پسر عموی پسر شجاع با پسر شجاع تماس گرفت و گفت بیا مغازه کارت دارم و وقتی پسر شجاع رفت پسر عموش گفت امروز صبح که اینجا بودی و سیگار میکشیدی مامان تو رو دیده و حالت ناراحت صورتت اونو نگران کرده و از من خواسته که بهش بگم چه اتفاقی برای تو افتاده و من همه موضوع رو براش تعریف کردم و گفتم تو دختری رو دوست داری ولی پدر مادرت با این ازدواج مخالفند و زن عمو اون لحظه از این موضوع ناراحت شده و گفته به پسر شجاع بگو امشب به خانه ما بیاد و من باید باهاش حرف بزنم

پسر شجاع خیلی ترسیده بود و این موضوع رو به خانم کوچولو هم گفت و خانم کوچولو سعی کرد تا ارومش کنه و این اتفاق رو به فال نیک گرفت و با دلداری تمام پسر شجاع رو اماده رفتن به خونه زن عمو کرد

در اون شب زن عمو به پسر شجاع گفت که ایا مطمئنه که خانم کوچولو رو دوست داره و باز هم مطمئنه از روی هوا و هوس نیست و ایا میتونه تو این سن دختری رو خوش بخت کنه و جواب پسر شجاع به تمام این سوالها مثبت بود و با شرم و خجالت به زن عمو ثابت کرد که عاشقانه خانم کوچولو رو دوست داره زن عمو به پسر شجاع گفت خب حالا که انقدر دوستش داری برای کار کردن چه کار کردی تو از خودت هیچ چیز نداری و نباید روی مال پدری حساب باز کنی و اون موقع پسر شجاع به زن عمو گفت من برای هر کاری پا پیش میزارم کسی منو قبول نمیکنه و با به من با تمسخر میگن پسر اقای ... با این همه مال و منال ما رو سر کار گذاشته و مطمئنن پدرش براش بهترینها رو اماده کرده ولی زن عمو گفت در هر صورت باید برای جلو رفتن اول کاری داشته باشی ولی من تا چند روز اینده با پدر و مادرت صحبت میکنم

تو اون چند روز پسر شجاع هر کاری کرد تا جایی کار پیدا کنه ولی در اون شهر کوچیک همه میگفتند ما رو مسخره کردی پدر تو برای همه ما کار درست کرده و ما رو سر کار گذاشته حالا میخوای چی رو ثابت کنی و برای پسر شجاع هیچ کس کاری نداشت

چند روز بعد زن عموی پسر شجاع با خانواده در مورد ازدواج و خاستگاری پسر شجاع از خانم کوچولو صحبت کرد و همه رو متقاعد کرد که به خاستگاری برن چون غیر از این پسرشون معتاد میشه و اون وقت نمیتونید کاری برای جبران اشتباه انجام بدین و خانواده قبول کردند به شرطی که پسر شجاع ندونه و اونها خودشون کار رو به تنهایی موم کنند روز بعدش مادر پسر شجاع به خانه مادر خانم کوچولو زنگ زد و در تماسشون خواست وقتی برای خاستگاری به انها بدهند و مادر خانم کوچولو قبول کرد و اخر هفته رو زمان خوبی برای خواستگاری دونست خانم کوچولو و پسر شجاع تا اخر هفته از نگرانی داشتند خفه میشدند و اون روزها سعی کردند تا ارامششون رو به دست بیارند

صبح روزی که قرار بود به خاستگاری بروند پدر پسر شجاع به پسر شجاع گفت ماشین رو خوب بشور و اماده کن من و مادرت برای کاری چند ساعتی به بیرون میرویم و تو در خانه کنار خواهران و برادرت بمون پسر شجاع از این موضوع ناراحت شد که چرا انها به او نمیگویند در حالی که سرنوشت و اینده اون در میان بود ولی برای این که چیزی خراب نشود مجبور بود حرفی نزند و از ان طرف خانم کوچولو اسرار داشت که او هم باشد واگر نباشد او به تنهایی نمیتواند از پس نیش و کنایه اطرافیان بر بیاید خانم کوچولو فقط و فقط پسر شجاع رو پشت محکمی برای خود میدید با این که پدر و مادر مهربان خودش هم بودند ولی نگران از بر خورد اطرافیان بود چون تا اون زمان شنیده بود که پدر و مادرش با وصلت با این خانواده ناراضی هستند

هنگام غروب مادر پسر شجاع گفت ما برای خرید به بیرون میرویم و پسر شجاع خواهش کرد گل و شیرنی یادتان نرود و مادرش به او گفت پسر مگر دیوانه شدی برای بازار گل و شیرنی بخرم و پسرشجاع تاکیید میکرد خب چه اشکالی دارد وقتی برای بازار رفتن این همه به خود میرسید و ماشین را این چنین تمیز و زیبا میکنید پس حتما لازم است برای بازار گل و شیرینی تهیه کنید . و به باوقع که مانند بازاری بود ان روز و شیعی که قرر بر معامله بود پسر شجاع و خانمکوچولو بودند

در خانه خانم کوچولو هم غوغایی بود پدر خانم کوچولو خودش رو به ندونستن زده بود مادر خانم کوچولو بیهترین میز رو برای پذیرایی اماده کرده بود و هنر خود را که در فامیل زبان زد بود به کار برده بود ولی خانم کوچولو نگران و نگران و نگرانتر از هر لحظه قلب خانم کوچولو مانند گنجشکی میزد و ارامشش به پایان رسیده بود در ان زمان خانم کوچولو واقعا به شانههای قوی پسر شجاع و ارامش او نیاز داشت ولی افسوس که از پسر شجاع خبری نبود

مادر خانم کوچولو از اون خاسته بود که به اتاقش برود و تا زمانی که او رزا صدا نکرده بیرون نیاید چون میدانست پسر شجاع هم نیست ولی به او اجازه داده بود که تلفن را با خود به اتاق ببرد و با پسر شجاع حرف بزند

ساعتی بعد زنگ خانه به صدا در امد و پدر خانم کوچولو در را باز کرد خانم کوچولو در ان لحظه به واقع میلرزید و نگران اینده خود و عشقش به دور دستها نگاه میکرد چقدر ان زمان به کندی میگذشت و نگاه های نگران او بر اینه خشک شده بود

دوستان عزیز لطفا تا چند روز اینده صبر کنید چون الان که اینها رو مینویسم به یاد گذشته تمام بدنم سر شده و حال خوبی ندارم تا چند روز بعد خدا نگهدار

ادامه دارد 


٩:٠٦ ‎ب.ظ | yalda پيام هاي ديگران ()

شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٩

داستان زندگی من (8)

خب به اونجا رسیده بودیم که خانم کوچولو پسر شجاع رو گرفته بودند و مادر خانم کوچولو از دوستی این دو جون با خبر شد و رفتار خشک و سردی به هردوشون نشون داد و پسر شجاع هر کاری میکرد تا تو دل مادر خانم کوچولو خودش رو جا کنه اما خبر نداشت با دیدن لحظه اول مادر خانم کوچولو به پسر شجاع همون موقع مادر خانم کوچولو ازش خوشش اومده بود 

ادامه

وقتی اونها به شهرشون برگشتند دیگه رفتار مادر خانم کوچولو مثل سابق نبود و رفتاری سرد و نا مهربانانه با خانم کوچولو داشت و این موضوع خانم کوچولو رو عذاب میداد . اون دوست داشت مثل گذشته مامانش براش مثل همون خواهر نداشته ای که قبلا بود با خانم کوچولو رفتار کنه دوست داشت دوباره اعتماد مادرش رو جلب کنه ولی با دلش چه میکرد خانم کوچولوی قصه ما غصه دار بود بر سر دو راهی مونده بود مادر مهربون سابقش رو میخواست و همچنین عشق پسر شجاع چیزی نبود که بتونه به اسونی ازش دل بکنه عشق پسر شجاع از کودکی درون او جوونه زده بود و یه چیزی بهش میگفت این بهترین مرد زندگی اون میتونه باشه ولی مادر خانم کوچولو اونو درک نمیکرد و میخواست مواظب ابروی خودش باشه خانم کوچولوی ما دیگه اون خانم کوچولوی شاد و خندان همیشگی نبود ولی تعجبش در این بود که چرا دیگه بعد از این مادر خانم کوچولو در برابر تلفونهای اون عکسالعملی نداره  ایا دیگه دخترش براش مرده بود دیگه خان کوچولو رو نمیخواست چرا وقتی میدونست پسر شجاع و خانم کوچولو دارند حرف میزنند اونها رو ازاد میزاشت و به خانم کوچولو گیر نمیداد؟؟؟؟؟؟؟؟ اینها سوالات زمان طولانی خانم کوچولو بود حالا تمام خاله ها و داییها و زنداییها و دخترهای فامیل از دوستی اونها خبر داشتند و خانم کوچولو حدس میزد که پدر و برادرانش هم بدونند چون رفتارهای همه برای خانم کوچولوی ما که دیگه داشت 17 سالگی رو پشت سر میزاشت خیلی عجیب بود تو این مدت هم سربازی پسر شجاع تمام شده بود و خانم کوچولو بیشتر از همیشه در کنار پسر شجاع بود و روز به روز این دو نفر بیشتر عاشق هم میشدند روزی مادر خانم کوچولو اونو صدا کرد و گفت دخترم تو دیگه بزرگ شدی و ارتباطت با پسر شجاع زیاد شده و ما اینو میدونیم اگر این اقا قصد ازدواج داره که دیگه باید بیاد جلو اخه تو اون زمان خانم کوچولو خاستگارهای زیادی داشته  و این موضوع باعث رنجش پسر شجاع و خانم کوچولو بود هر کدوم رو به نحوی جواب میداد

تا اونجایی که میتونستند نمیزاشتند خواستگارها پاشون به خونه برسه مثلا پسر شجاع میرفت و به خواستگار خانم کوچولو میگفت خانم کوچولو مال منه و ازش خواهش میکرد از زندگی اون بره بیرون یا این که وقتی پاشون به خونه باز میشد خانم کوچولو رفتارهای بچگانه و گاهی خول و دیوانگی از خودش نشون میداد و خواستگارها رو میترسوند اون زمان یکی از تفریهاتشون همین بود و یا اونهایی که خیلی اشنا بودند رو با جواب من امادگی ندارم و میخوام درس بخونم و الان برام زوده جواب رد میداد  توی همون زمانها بود که فشارهای مادر خانم کوچولو برای این که اگه پسر شجاع میخوادتت باید بیاد جلو و اگه نه که همه خواستگارهای مفام دار و پولدارت داره از دست میره زیاد شده بود وچون مادر خانم کوچولو به پول و مدرک تحصیلی خیلی اهمیت میداد و میگفت عشق بعد از تشگیل زندگی خودش وارد میشه . این فشارها بر خانم کوچولو اونو مریض کرد و تب و تشنج شدیدی بهش دست داد  و هر روز بدتر و بدتر میشد و دکترها تشخیصی برای بیماری خانم کوچولو نداشتند و اون مثل تکه ای جنازه بر روی تختش سرم بدست افتاده بود و روزی از شدت فشار عصبی فراموشی گرفت و انگار در دنیای دیگری سیر میکرد خاله خانم کوچولو روزها و شبها ازش پرستاری میکرد و مادر خانم کوچولو سر کار میرفت یه روز که خاله خانم کوچولو دید حال خانم کوچولو خیلی بده و در بیداری هزیون میگه ترسید و با خواهرش تماس گرفت که چرا نشستی دخترت داره از دست میره و مادر خانم کوچولو خودشو به شدت به خونه رسوند و با دیدن صحنه از حال رفت دخترش ادعا داشت که جوجه زرد رنگی هستش که نیاز به دونه داره و جیک جیک میکرد و رنگ به رو نداشت و همچنین تب بسیار بالا که باعث ترس خانواده شد با این که به دکتر بردنش دکترها بعد چند روز گفتند این یک شک عصبیه و کاری از دست ما ساخته نیست خاله خانم کوچولو فکری به سرش زد و گفت مادر خانم کوچولو وقتی که تو نیستی به من اجازه بده که با پسر شجاع تماس بگیرم و دعوتش کنم بیاد بالای سر خانم کوچولو تا شاید فرجی شد و دختر کوچولومون سلامتیش رو به دست اورد و مادر خانم کوچولو قبول کرد و همه خانواده رو در جریان گذاشت ولی نه خانم کوچولو و نه پسر شجاع هیچ چیز از این موضوع نمیدونستند و با قرار قبلی همه از خونه بیرون رفتند و فقط و فقط خانم کوچولو و خالش تو خونه موندند و پسر شجاع برای دیدن خانم کوچولو برای اولین بار به خونه اونها رفت و خاله خانم کوچولو اونها رو برای ساعتی تنها گذاشت و در اشپزخانه گریه میکرد و برای خواهرزادش دست به دعا بود اون روزها رو خانم کوچولو به یاد نداشت فقط پسر شجاع براش تعریف کرد که وقتی اونو دیده ترسیده و نشناختش و زیر تختش نشسته و دستهاش رو گرفته و خانم کوچولو اون زمان در نقش گوشی تلفن بوده و هی صدای زنگ ازش در می اومده و پسر شجاع با محبت باهاش حرف میزده و گریه میکرده  در همون لحظه که داشته نوازشش میکرده خاله خانم کوچولو فریاد میزنه پسر شجاع پسر شجاع تو با خودت چیزی اودی پسر شجاع از اتاق بیرون میره و میگه نه خاله جون چی شده و خاله میگه پس حتما در رو نبستی و اون گفت نه خاله جون بستم مگه چی شده و اون به بیرون اشاره میکنه و پسر شجاع گوسفندی بزرگ و فربه ای رو میبینی و همونجا به حیاط خانه میره و مردی رو به دنبالش میبینه اون مرد عذر خواهی میکنه و میگه نمیدونم یک دفعه گوسفندم چش شد  که از فلان مکان تا اینجا از گله جدا شد و به سوی اینجا دوید و هر چه کردم نتونستم اونو بگیرم مکانی رو که اون چوپان میگفته دقیقا روبروی خانه پسر شجاع بوده و این موضوع پسر شجاع رو به فکر میندازه و به چوپان میگه ایا این گوسفند فروشیه و اون مرد میگه من برای همین موضوع گوسفندانم رو از ده به شهر اوردم تا بتونم بفروشم ولی این گوسفند از گله فرار کرده و من به دنبالش تا اینجا دویدم پسر شجاع از خاله خانم کوچولو خواهش میکنه تا ابی برای مرد چوپان بیاره و بعد هم پسر شجاع پول گوسفند رو حساب میکنه و گوسفند رو برای شفای خانم کوچولو سر میبره و فردای اون روز بود که خانم کوچولو شفا پیدا کرد و به زندگی دوباره برگشت

همونجا بود که پدر و مادر خانم کوچولو برای این حرکت پسر شجاع از تمام وجود عاشقش شده بودند و اون رو با سن کمی که داشت تحسین میکردند ولی باز هم بعد از مدتی خواستگارها دوباره و ده باره سرو کلشون پیدا میشد و فشارهای مادر خانم کوچولو بیشتر و بیشتر و بیشتر میشد حالا دیگه خانم کوچولو 18 ساله ما هم به پسر شجاع فشار میاورد و همش از اون میخواست که کاری بکنه و این ناراحتیها و غمها رو برداره

پسر شجاع قصه ما هم از اون طرف همش به خانوادش فشار میاورد که به خواستگاری برند و خانم کوچولو مهمون همیشگی زندگیش بشه و صاحب تمام و کمال وجود و قلبش ولی همونجور که میدونید دشمنی خواهر پسر شجاع با خانم کوچولو تمامی نداشت و تمام خانواده رو وادار میکرد که از رفتن دوری کنند و پسر شجاع و خانم کوچولو اینو میدونستند این دختر کینه ای به دل داشت که هیچ جوری به رفع این کینه نبود

یک روز که خانم کوچولو و پسر شجاع با هم بودند پسر شجاع فکری به ذهنش خطور میکنه و به خانم کوچولو میگه بیا نقش بازی کنیم تا دیگه مادرت بهت فشار نیاره خانم کوچولو با تعجب سوال میکنه چه نقشی باید بازی کنیم اونم میه بزار اول زنگ بزنم دوستم بیاد بعد اون زمان پسر شجاع زنگ میزنه به خرس مهربون و اون هم خودش رو میرسونه و اونجا بود که پسر شجاع افکارش رو بیرون میریزه و ماجرا رو میگه

پسر شجاع: ببینید خانم کوچولو و پسر شجاع من فکری دارم که عملی بشه دیگه مادر خانم کوچولو به ما تا مدتی کار نداره

خرس مهربون: مثلا چه فکری داری بگو تا ما هم بدونیم

پسر شجاع: من میگم بیایم یه خواستگار غلابی و پولدار و تحصیلکرده برای خانم کوچولو جور کنیم که یکی از سرشناسان شهر معرفیش کرده باشه و.........

خانم کوچولو:موافقم

خرس مهربون حتما اون خواستگار هم من باشم ههههههههههههه؟

پسر شجاع خوب اره چه فرقی میکنه هههههههههههه

گوشی تلفن رو برداشتند و زنگ زدن خونه خانم کوچولو

مادر خانم کوچولو: الو بفرماید

خرس مهربون: منزل اقای فلانییییی....؟

مادر خانم کوچولو: بله بفرماید

خرس مهربون: سلام خانم من .... هستم برادر بزرگ .... البته میدونم شما مارو نمیشناسید ولی از اشنایان اقای دکتر ... هستیم

مادر خانم کوچولو: بله خواهش میکنم اقای دکتر چطور هستند ؟

خرس مهربون ممنون ایشون خوبند و سلام میرسوندد

مادر خانم کوچولو: اتفاقی افتاده؟

خرس مهربون نه نه اشتباه نشه من برای امر خیر تماس گرفتم

مادر خانم کوچولو:بله خواهش میکنم بفرمایید

خرس مهربون: راستش مادر خانم کوچولو برادر من مهندس عمران هستش و تازه مدرکش رو گرفته و در شهر شما دانشجو بوده دختر شما رو دیده و یک دل نه صد دل عاشقش شده و از این که من زنگ زدم برای این هستش که برادرم خیلی اسرار داشت و از خواسگارهای بیشمادر خانم کوچولو باخبر بود و چون خانواده ایران نیستند و تا یک ماه دیگه هم بر نمیگردند و برای زایمان خواهرمون به کانادا رفتند پدر و مادر از من خواستند تا با شما تماس برقرار کنم و ازتون بخوام که روی پسر ما هم فکر کنید و چون اقای دکتر.. هم شما را میشناسند و از خانوادتون تعریف کردند گفتیم حیفه که این خانواده محترم رو از دست بدیم

مادر خانم کوچولو بسیار خوشحال بود اخه تا اون موقع عمچین خواستگار دست به نقدی ندیده بود

خرس مهربون ادامه داد: بله البته گفته باشم تا زمانی که مادر و پدر برگردند خانه نیمه ساخته برادرم که در..... هست هم تمام میشه اخه فقط سرویس هموم و دستشویی و لوسرهاش مونده که از المان سفارش داده

مادر خانم کوچولو : بله حتما ما منتظر میموندیم ولی اگه ممکنه شماره تماس تون رو بدید اگه کاری بود من با شما تماس بگیرم و خرس مهربون شماره الکی رو داد  و خدا حافظی کرد

خانم کوچولو و پسر شجاع و خرس مهربون اون روز فقط خندیدند و وقتی که خانم کوچولو به خونه رفت مادرش رو خیلی جدی دید که داره با تلفن حرف میزنه و ازش پرسید مادر چی شده و اون گفت اه مردم چقدر پر رو هستند مثل کنه میچسبند هر چی به همه خواستگارها زنگ میزنم و جواب رد میدم بهشون اونها بیشتر اسرار دارند ببین دختر با ما چه میکنی ولی از موضوع خواستگاری خرس مهربون حرفی نزد

اون شب بهترین شب خانم کوچولو بود و به ارامی به خواب رفت

اگه چشمای قشنگتون خسته نشده ولی دست منداره میشکنه اخه عادت ندارم این همه بنویسم ولی تا چند روز دیگه بر میگردم اخه اینجا اخر هفتست و اقای همسر خونه و از این که من زمانی که خونست رو پشت کامپیوتر بشینم دوست نداره و فقط میخواد با هم باشیم

ادامه داد 


۱٢:۱٢ ‎ق.ظ | yalda پيام هاي ديگران ()

جمعه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٩

به نام خداوند هستی دوباره شروع میکنم

سلام 

بعد از دو سال که ننوشتم میخوام دوباره شروع کنم کمی برام شخت شده نوشتن و برای همین چند روزیه که دارم نوشته های قبلم رو میخونم تا افکارم رو برای نوشتن جمع و جور کنم

بعد از تصادف و عمل دست اقای همسر و سفری که برامون پیش اومد اتفاقات زیادی افتاد  که حوصله نوشتن ادامه داستان زندگیم رو نداشتم و همینطور تنبلی رو تنبلی اول از این که دست اقای همسر بنده دوباره عمل شد و بعد اون خودم به مدت 6 ماه دو بار عمل روی سینوزیت و پولیپای بینی داشتم و بعد اونم اوضاع اقتصاد این کشور بهم ریخت و همسر عزیز از کار بیکار شد و به مدت یک سال خونه نشین شد و این اتفاقات و همچنین بودن اقای همسر در خونه باعث شد من نتونم برای نوشتن تمرکز کنم . ولی اینها توجیح برای تنبلی من نمیشه و من از تمام دوستای گلم عذر خواهی میکنم

امروز تصمیم گرفتم که برای جبران این وقت طولانی براتون یه پست بلند بالا بزارم امیدوارم چشمای نازنینتون رو خسته نکرده باشم 


۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | yalda پيام هاي ديگران ()

پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٩

 

به زودی زود اپ میکنمخجالت


۱:۳٤ ‎ق.ظ | yalda پيام هاي ديگران ()

پنجشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٧

سفر

سلام به تمامی دوستان خوبم در این خانه مجازی امیدوارم که اول از همه شماها خوب باشید وهمیشه لبخند بر روی لبانتون باشه عذر منو بپذیرید برای این که دیر کردم و از خودم و اقای همسر همتون رو بیخبر گذاشتم شرمندم به خدا

خدا رو شکر عمل اقای همسر هم به خوبی انجام شد و باز هم خدا رو شکر که دردی نداشت چون دکترش گفته بود که بعد از این عمل حتما درد زیادی میکشی ولی خدا با من همراه بود و نذاشت نازنینم درد بکشه

تو این مدت منم خیلی کار داشتم چون هم اقا خونه شریف داره و هم نیاز به پرستاری برای همین فرصت نمیکردم که به شما سر بزنم تا کمی که میومدم و مینشستم هی بهمونه میاورد و میگفت بیا پیش من و تنهام نذار و ازم دور نشو و از این جور حرفها خدا رو شکر که مریض خوبی بود ولی خب خودتون بهتر میدونید یه مرد که چند هفته ور دل خانومش باشه چه پیش میاد

خلاصه که این دوره هم گذشت ولی اقای همسر همچنان در خانه تشریف دارن و فعلا تا 2 هفته دیگه مرخصی دارن البته بستگی به دکترش داره بعد دو هفته بازم بگه برو خونه یا نه بگه خونه بسته برو سر کار خدا کنه بره سر کار اخه خودش هم حوصلش سر رفته بدون منم که جایی نمیره وقتی هم که خونست حوصلش سر میره

قراره فردا به مدت یک هفته بریم مسافرت خدا کنه خوش بگذره این دومین مسافرت ما در این کشور. اولیش رو رفته بودیم منهتن نیویورک و این بار هم میریم منیاپولیس مینسوتا دلم برای همتون تنگ شده بود ممنونم از نظرهایی که داده بودین

ازاده جونم کمتر از دست من حرص بخور مادر پیر میشیا

خب خیلی کار دارم و باید چمدون ببندم امیدوارم که همیشه شاد و سلامت باشید و همیشه با نظراتتون دل من حقیر رو هم شاد کنید

دوستون دارم فعلا


٤:۱٤ ‎ق.ظ | yalda پيام هاي ديگران ()

دوشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٧

گرفتاری

سلام به تمامی شما دوستان خوبم میدونم دیر کردم و به مدت طولانی اینجا نبودم خب خیلی گرفتاریهای فکری برام پیش اومده بود و خلاصه این که نتونستم بیام و ازخودم براتون بنویسم و از همتون بابت این موضوع عذر خواهی میکنم

از زمان تصادف هم که براتون بگم بعد از اون درگیر کار بیمه بودیم و متاسفانه ماشینم رو قیچیش کردن چون خرج تعمیراتش از قیمت خود ماشین بالاتر بود اخه اینجا تعمیرات و اجرت خیلی گرونه و برای همین نزدیک به پول ماشین رو به ما برگردوندند و این شد که من بی ام و نازنینم رو از دست دادم خلاصه که تا 2 هفته دنبال ماشین بودیم و تصمیم بر این داشتیم که دو تا ماشین بگیریم و اینطوری خیلی بهتره و برای همین ماشین ارزونی رو انتخاب کردیم که به طور معمولی زیر پامون باشه و بعد از این بگردیم دنبال ماشین بهتر که باز هم با مشورتهایی که من و اقای همسر با هم داشتیم به این نتیجه رسیدیم که چون نمیخوایم اینجا بمونیم و تا 6 ماه دیگه از اینجا میریم برای همین فعلا ماشین دوم رو نخریم و بعدش که به ایالت دیگه که رفتیم بتونیم ماشین بهتر رو بخریم

تو این مدت درگیری فکری اجازه اپ کردن رو به من نداد خودتون بهتر میدونید وقتی فکر ادم درگیر باشه نمیشه با اسونی خاطرات رو مرور کرد

از اون وقت هم به بعد دکتر شوشو با دیدن عکسهای ام ار ای شوشو گفت که دستش دوباره نیاز به عمل داره و باید عمل بشه دو روز دیگه یعنی چهار شنبه وقت عملشه و این هم جزو نگرانیهای این چند وقت من شده انشالا که به سلامتی عمل کنه و به سلامتی بیاد خونه دلم خیلی گرفته و نگرانشم ولی کاری جز دعا از دستم بر نمیاد دوستان خوبم میدونم که کمه کم تا سه هفته دیگه اپ نمی کنم برای این که همش باید در کنار اقای همسر عزیز باشم ولی همیشه به شما دوستان گلم سر میزنم و حتما نتیجه عمل رو هم میام و میگم

نیازمند دعاهای شما عزیزانم هستم


۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | yalda پيام هاي ديگران ()

پنجشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٧

تصادف

دوستان خوبم سلام من به علت تصادفی که داشتم تا بهتر شدن روحیه و بدنم نمیتونم براتون بنویسم خودم خوبم ضربه ای به من وارد نشده فقط کمی بدنم درد میکنه که در اثر شدت تصادف بوده ولی خدا رو شکر هنوز زندم

٧:۳٤ ‎ب.ظ | yalda پيام هاي ديگران ()

سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٧

داستان زندگی من (7)

دوستان خوبم سلام من سر قولم بودم و بعد 2 هفته اومدم هر چند که تا تمامی کلاسهام یک هفته باقی مونده و امیدوارم بعد از این سر منم کمی خلوت بشه و تند تند براتون بنویسم ولی فکرش رو که میکنم میبینم وقتی داستان زندگی من تموم شه چه بای بکنم از کجا از چی بنویسم هر چند که زندگی من پر از ماجراست و تمومی نداره و به موقش به اونم فکر میکنم

خب دیگه بیشتر از این در انتظار نمیزارمتون وبه نوشتن ادامه داستان میپردازم

اونجا بودیم که خانم کوچولو و پسر شجاع با هم به پارک میرن و توسط دو مامور امر به معروف و نهی از منکر به ساختمان وزرای تهران بزرگ برده میشن

خانم کوچولو که تا اون زمان پاش به اینجور مکانها باز نشده بود داشت از ترس سکته میکرد در فاصله کوتاهی از پارک تا دفتر رئیس منکرات هزاران فکر و خیال تو سرش میرفت و میومد نمیدونست عاقبت این ماجرا به کجا کشیده میشه و اگه خانوادش بفهمند چه اتفاقی ممکنه بیوفته ایا ختم به خیر میشه یا دردسرهای جدیدی رو باید دنبال کنه وقتی به داخل اتاق رئیس میرسن مامورین پسر شجاع رو به داخل میبرن و از خانم کوچولو میخوان که با یک مامور زن در بیرون اتاق منتظر باشه خانم کوچولو از ترسش نمیتونست اب دهانش رو فرو ببره و تمام دهنش خشک شده بود یه دختر شهرستانی 16 ساله حالا در یه شهر غریب با عشقش گرفتار میشه و راهی برای فرار نداره خانم کوچولو تو همین افکارها بود که پسر شجاع از اتاق رائیس بیرون میاد و مامورین به اون خانمی که کنار خانم کوچولو بود صحبت میکنه و اون زن خانم کوچولو قصه ما رو به داخل بازداشتگاه میبره

خانم کوچولو که وارد باز داشتگاه میشه یک مامور زن دیگه اونو بازرسی میکنی و تمام وسایل اونو به جز کیف پولش ازش میگیره چون در برابر پول اونها مسئولیتی نداشتن و بعد خانم کوچولو رو داخل یک سالن بزرگ میکنند خانم کوچولو از دیدن اون محیط حالش بد میشه و سر گیجه بدی بهش دست میده تا اون زمان خانم کوچولو قصه ما یک چنین مسائلی ندیده بوده و از رفتار زنان و دختران خیابانی شکه میشه و میزنه زیر گریه یه دختر خانم جوان که خیلی هم مظلوم به نظر میرسید میاد و دست خانم کوچولو رو میگیره و اونو به یکی از اتاقهای اون سالن بزرگ میبره و اونجا بود که ازش میپرسه چه اتفاقی برات افتاده و چرا تورو به اینجا اوردن و خانم کوچولو سیر تا پیاز ماجرا رو برای اون دختر تعریف میکنه و اون دختر هم از خودش میگه و از این که با دوست پسرش در خیابون بوده و قدم میزده و مامورین منکرات اونها رو میگیرن و بیچاره دوست پسرش در برابر چشمای دخته چه کتک جانانه ای میخوره تعریف میکنه و اونها با هم گریه میکردن و خانم کوچولو نگران پسر شجاع میشه که نکنه اونم کتک بزنند و این افکار حال اونو بد میکنه و در همون جا ضربان قلبش بالا میره و حالت تهوع بهش دست میده و در حالی که داشت به سمت دستشویی میرفته دوستش به کمکش میره و خانم کوچولو کیف پولش رو که حدود 200 هزار تومان (در سال 1375) همراهش بوده به اون دختر میده و خودش به داخل دستشویی میره ولی همونجا حالش بد میشه و میوفته روی زمین دوستش که بیرون در منتظرش بوده میبینه که از خانم کوچولو خبری نیست در دستشویی رو باز میکنه که میبینه خانم کوچولو تکه بر دیوار از حال رفته و سریع کمی اب میاره و خانم کوچولو رو که از حال رفته بود بهوش میاره و با کمک چند تا خانم دیگه اونو به اتاقش میبرن وقتی خانم کوچولو کمی حالش بهتر میشه میبینه که از اون دختر خبری نیست و کیفش هم نیست خیلی دنبالش میگرده و وقتی از مامورین سوال میکنه میگن خانوادش اومدن سراغش و اونو با خودشون بردن و اونها هم هیچ مسئولیتی رو به عهده نمیگیرند

حالا بشنویم از حال و اوضاع پسر شجاع

رئیس منکرات از پسر شجاع سوال میکنه که با این خانم چه نسبتی داری پسر شجاع هم میگه نامزدمه اقای رئیس میگه اگه راستش رو بگی باهات کاری ندارم و پسر شجاع هم که در اون موقع مهلت فکر کردن نداشت تصمیم میگیره راستش رو بگه و میگه ببینید جناب من یک پسر شهرستانی هستم و الانم سربازم از این که گفتم این خانم نامزدمه دروغ نگفتم ولی هنوز پدر و مادرهامون خبر ندارن ما همدیگه رو دوست داریم و قصدمونم ازدواجه ولی چون من هنوز سربازیم تموم نشده اقدامی نکردم و ایشون هم که همشهری بنده میباشند و از شهرستان به خاطر من اومدن تهران البته با خانوادشون و به بهانه دوستشون اومدن بیرون تا ما همدیگه رو ببینیم
اقای رئیس میگه پسر خوب خوشحالم از این که تو راستش رو گفتی و از هیچ چیز نترسیدی ولی از این جور دخترها دوری کن و بر حضر باش اینها گولت میزنند و نمیخوان باهات ازدواج کنند فقط میخواد که کمی جیبت رو خالی کنه و بعد از تو هم یکی دیگه ما اینجا روزانه هزاران مورد میبینیم اونها خودشون رو به مظلومی میزنند پسر خوب باور نکن ولی پسر شجاع میگه قربان شما اشتباه میکنید این خانم از اونها نیست و ایشون یه دختر شهرستانی سادست ترو خدا نزارید بازداشتگاه رو ببینه و ما هم قول میدیم که دیگه این کار رو نکنیم ولی اقای رئیس قبول نمیکنه و پسر شجاع رو به بازداشگاه میفرسته و میگه برو زنگ بزن به یکی تا با ضمانت ازادتون کنند و پسر شجاع با ترس و دلهره زنگ میزنه به خونه خاله خانم کوچولو و خاله خانم کوچولو گوشی تلفن رو بر میداره و پسر شجاع میگه من با خانم .............. کار دارم و خاله خانم کوچولو گوشی تلفن رو به مادر خانم کوچولو میده حالا بشنوید از مکالمه این دو نفر

مادر خانم کوچولو: بله بفرمایید من ........ هستم

پسر شجاع: سلام خان.......... من پسر شجاع هستم پسر اقای ...........

مادر خانم کوچولو: سلام اقای ......... بفرمایید اتفاقی افتاده چی شده که شما با من تماس گرفتید برای خانواده ما در شمال اتفاقی افتاده

پسر شجاع: نه خیر خودتون رو نگران نکنید خانوادتون در شمال خوبند

مادر خانم کوچولو: پس چی شده شما با من چه کاری دارید

پسر شجاع :من ااااااااااا من با خانم کوچولو دخترتون تو پارک بودیم که مارو گرفتن

مادر خانم کوچولو:جییییییییییییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغ

خاله خانم کوچولو: اقا چی شده چرا خواهر من قش کرده

 پسر شجاع:سلام خاله خانم کوچولو من و خانم کوچولو رو در پارک گرفتن و الان تو ساختمان وزرا هستیم و اونها گفتن که یه سند بیارید تا خانم کوچولو رو ازاد کنند

پسر شجاع که این حرف رو میزنه خاله خانم کوچولو میگه باشه پسرم نگران نباشید ما الان میایم و بعد از حدود یک ساعت مادر و خاله و دختر خاله و همسایه بالایی خاله خانم کوچولو که دوست صمیمی مادر خانم کوچولو بوده خودشون رو به وزرا میرسونند و با گزاشتن سند خانم کوچولو رو ازاد میکنند البته اقای رئیس به مادر خانم کوچولو میگه با این سندی که شما گذاشتید میتونید هر دوشون رو ازاد کنید ولی مادر خانم کوچولو قبول نمیکنه و میگه پسره باید ادب بشه خلاصه خانم کوچولو رو با حالی زار از بازداشتگاه بیرون میارن خانم کوچولو از ترس به خودش میلرزید و نمیدونست جواب مادرش رو چی باید بده با نگاه خشم الود مادرش مواجه شده بود و زبونش قفل شده بود تا این که اونها به خونه میرسند و مادرش هیچ حرفی با اون نمیزنه فقط قرار بود که فردای اون روز به دادگاه برن و خانم کوچولو از ترسش اون روز رو تا شب در خونه همسایه خاله خانم کوچولو میمونه تا این که مادر خانم کوچولو صداش میکنه و اون به نزد مادرش میره و مادرش بهش میگه از تو انتظار نداشتم تو ابروی منو پیش خواهر و خواهرزاده هام و دوستم بردی تو دیگه دختر من نیستی و دیگه از این به بعد روی من حساب نکن اگه به گوش پدرت برسه معلوم نیست چه قوقایی به پا میکنه و خانم کوچولو اون شب تا صبح نخوابید

فردای اون روز خانم کوچولو به همراه مادرش به دادگاه میره و در بیرون دادگاه پسر شجاع رو میبینه و از راه دور یک لبخند کوچک بهم میزنند تا این که پسر شجاع به سمت مادر خانم کوچولو میره و بهش میگه مادر خانم کوچولو من ودخترتون رو دوست دارم و قصدم از این دوستی ازدواجه و نمیخوام که دخترتون رو سر کار بزارم مادر خانم کوچولو با نگاهی غضبناک به پسر شجاع میگه من اگه سگ داشته باشم به تو نمیدم چه برسه به دخترم و در اون ساعات پسر شجاع با مادر خانم کوچولو کلی صحبت میکنه و سعی میکنه که دل مادر خانم کوچولو رو به دست بیاره غافل از این که با نگاه اول اون خودش رو تو دل مادر خانم کوچولو جا کرده بوده و خودش خبر نداشته تا این که در دادگاه نفری 100 هزار تومان براشون جریمه مینویسند و مادر خانم کوچولو هر دو رو تقول میکنه و پرداخت میکنه ولی از پسر شجاع میخواد که هر 200 هزار تومان و 200 هزار تومانی که خانم کوچولو در بازداشتگاه از دست داده بود رو برگردونه و پسر شجاع قول میده و اونها بعد از چند روز به شهرشون بر میگردن ولی مادر خانم کوچولو به روی خودش نمیاره که از پسر شجاع خوشش اومده و در این مورد به خانم کوچولو هم چیزی نمیگه

ادامه داستان تا چند روز دیگر


۱٠:۱٢ ‎ق.ظ | yalda پيام هاي ديگران ()

دوشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٧

داستان زندگی من (6)

سلام به تمامی شما دوستان خوبم ممنونم که به من سر میزنید و نوشتهامو میخونید و همچنین ممنونم که به به فکر من هستید و زندگی من براتون مهم و جالبه امیدوارم که بعد از تمام شدن داستان زندگی من باز هم نظرهاتون به همین اندازه باشه و منو فراموش نکنید

از تمامی شما دوستانم معذرت میخوام که دیر به دیر اپ میکنم من فکر میکردم که بعد از سال نو سرم خلوت میشه و تند تند اپ میکنم ولی متاسفانه سرم خیلی شلوغه ولی قول میدم که از دو هفته دیگه بیشتر بهتون سر بزنم و براتون بنویسم البته من هر روز به وبلاگهای قشنگتون سر میزنم و اونها رو میخونم و از دو هفته دیگه که کلاسهام تموم میشه بیشتر مینویسم اخه نمیخوام ترم تابستونه رو بگیرم چون ما در این ایالت زمستون طولانی داریم و در زمستونها جایی برای رفتن نداریم برای همین میخوام از تابستونمون نهایت استفاده رو ببرم

چند روز پیش که کمی وقت داشتم اومدم و داستان زندگی 6 رو نوشتم ولی متاسفانه همش پرید و منم خیلی حرص خوردم

از دوست خوبم ندا ممنونم که منو به بازی دعوت کرده ولی متاسفانه به دلایل قانونی بودن این بازی من بلد نیستم که لینک دوستانمو تو وبلاگم بزارم برای همین تا یاد گیری این موضوع نیاز به فرست دارم و برای همین عذرخواهی میکنم

دوستان خوب بلاگفایی از شما هم معذرت میخوام برای این که نمیتونم ببهتون نظر بدم چون اکسپلوررم خرابه و من از اپرا استفاده میکنم و در اپرا هم نمی تونم نظر بدم اصلا نظرات برام باز نمیشه

خب حالا اگه گفتید نوبت چیه ................ بله نوبت قصه هزار و یک شب خانم کوچولو و پسر شجاع منم میرم سر اصل مطلب و براتون از زمانی میگم که پسر شجاع و خانم کوچولو همدیگه رو دیدن و تو اون فرصت کم از دوری و دلتنگی حرف میزدند

فردای اون روز خانم کوچولو برای اولین بار وارد خونه پسر شجاع میشه و ساعتها با هم از دوری و دلتنگیهاشون حرف میزنند و پسر شجاع میگه که باید بره به سربازی و زمانی که تقسیم شدن بهش خبر میده که تو کدوم شهر خدمت میکنه و فردای اون روز با ناراحتی و غم و غصه از هم جدا میشن از اون روز به بعد خانم کوچولو خیلی غمگین میشه و همش دلتنگ پسر شجاع بوده تا این که بعد از چند هفته پسر شجاع به خانم کوچولو زنگ میزنه که من دارم به تهران اعزام میشم و به محض رسیدن ادرس و شماره تلفن رو به خانم کوچولو میده و از اون به بعد خانم کوچولو هر روز برای پسر شجاع نامه مینویسه و چندین ساعت تلفنی در روز با هم حرف میزنند و پسر شجاع هر هفته چهار شنبه ها از تهران به شهرشون میره و جمعه ها هم بر میگرده پادگان روزها میگذره و خانم کوچولو و پسر شجاع به همین روال ادامه میدن

تا این که خانم کوچولو حس میکنه اخلاق پسر شجاع عوض شده و نسبت به قبل عصبی تر شده و به خانم کوچولو زیاد محل نمیزاره در روز چند بار با هم صحبت میکردن و هر ده دقیقه یک بار دعواشون میشد و با هم قهر میکردن و دوباره چند دقیقه بعد اشتی میکردن ولی اوضاع از اینها بدتر بود و خانم کوچولو خودشو در عشق شکست خورده میدید تا این که چند باری که پسر شجاع به شهرشون میاد ولی مثل قبلا خانم کوچولو رو نمیبینه و بیشتر زمان رو با دوستاش سپری میکنه و این موضوع خیلی خانم کوچولو رو ناراحت میکنه از طرفی هم خانواده پسر شجاع از رفت و امد های خانم کوچولو تو اون خونه با خبر میشن و همش با پسرشون دعوا میگیرن و از طرف دیگه خواهر دومی پسر شجاع که همکلاس خانم کوچولو بود همش به گوش خانم کوچولو میخونه که ما برای برادرمون نامزدی انتخاب کردیم و همین روزهاست که بریم خاستگاری و این موضوع خانم کوچولو رو خیلی اذیت میکرد تا این که با پسر شجاع در میون میزاره و پسر شجاع به خانم کوچولو اطمینان میده که خبری نیست و فقط اون میخواد اذیتت کنه و...........

حتی یه روز که خانم کوچولو در کیوسک تلفن سر مدرسشون بوده دختر خانمی در کیوسک رو میزنه و از خانم کوچولو میخواد که باهاش حرف بزنه و خانم کوچولو قبول میکنه و اون دختر تو صحبتهاش میگه من ........ هستم و با پسر شجاع دوستم و تازه از دوستی تو و پسر شجاع مطلع شدم و ما قصد ازدواج داریم لطفا از زندگی ما برو بیرون و خانم کوچولو جا میخوره و مدتها با پسر شجاع تماس نمیگیره و به افسردگی بدی مبتلا میشه ولی پسر شجاع که از موضوع با خبر میشه خانم کوچولو رو متقاعد میکنه که دروغه و اگه کمی دقت کنی میبینی که این دختر از طرف چه کسی اومده تا تورو ازار بده و بعد از مدتی خانم کوچولو به واقعیت پی میبره و میبینه که اون دختر همسایه پسر شجاست و خواهر پسر شجاع اونو فرستاده تا خانم کوچولو رو ازار بده ولی باز هم فهمیدن حقیقت دردی رو دوا نمیکنه و وقتی پسر شجاع میره به شهرشون با هم مشکل پیدا میکنند و پسر شجاع تصمیم میگیره که از خانم کوچولو جدا بشه با این که میدونست خانم کوچولو بدون اون زنده نمیمونه ولی به خانم کوچولو پیشنهاد میده که بهتره از هم جدا شیم ولی خانم کوچولو قبول نمیکنه و با گریه و زاری ازش میخواد که کمی بهش فرصت بده تا بتونه رو اعصابش مسلط باشه ولی پسر شجاع در اون روزها سنگدل تر از این حرفها میشه و قبول نمیکنه و خانم کوچولو مجبور میشه که قبول کنه ولی بعد از چند روز پسر شجاع با گریه میاد سراغ خانم کوچولو و ازش میخواد که اونو ببخشه و چون خانم کوچولو عاشقانه پسر شجاع رو میپرستیده قبول میکنه و دوباره با هم از نو شروع میکنند

در اون زمان که خانم کوچولو به خونه پسر شجاع میرفته چندین بار پدر و مادر پسر شجاع سر زده وارد خونه پسر شجاع میشن و هر بار در گوشه ای مچ خانم کوچولو رو میگیرن حتی یه بار که اول بهار بوده و نوبر توت فرنگی خانم کوچولو برای پسر شجاع نوبری پیدا میکنه و تا قبل از رفتنش براش میبره البته خانم کوچولو تصمیم داشته فقط چند دقیقه ای اونجا باشه ولی با ورودش پدر پسر شجاع اونو میبینه و خانم کوچولو برای قایم شدن خودشو تو حمام مخفی میکنه پدر پسر شجاع عاشق حیوانات بوده و در اون زمان یک سگ فوقالاده و یک عقاب داشته و به پسر شجاع میگه برو به سگ غذا بده و پسر شجاع فکر نمیکرده پدرش خانم کوچولو رو دیده میره تا سریع به سگشون غذا بده و زود برگرده ولی در همون زمان پدر پسر شجاع عقاب رو از قفس در میاره و در حموم رو باز میکنه و دستش رو با عقاب داخل حموم میبره و به خانم کوچولو میگه اگه دست از سر پسر من بر نداری همین عقاب رو بار دیگه به جونش میندازه تا تیکه تیکش کنه خانم کوچولو از ترس قالب تهی میکنه و خیلی اروم اشک میریزه و پدر پسر شجاع میگه سریع تا قبل از این که پسر شجاع بیاد تو باید اینجا رو ترک کنی واگه بهش بگی با پدرت تماس میگیرم و بهش همه چیز رو میگم

خانم کوچولو که دیگه طاقت نداشت سریع محل رو ترک میکنه و تو راه پلهها پسر شجاع رو میبینه و پسر شجاع ازش میپرسه چی شده ولی اون از ترس زبونش بند اومده بوده و نمیخواست جریان رو تعریف کنه تا این که پسر شجاع دنبالش میره و بهش میگه اگه نگی تا هر جایی بری باهات میام و تا همه ما رو با هم ببینند و خانم کوچولو که کمی ارومتر شده بود براش همه چیز رو توضیح میده که موضوع از چه قرار بوده و پسر شجاع سریع خودش رو به خونه میرسونه و با جیغ و داد و فریاد به همشون میگه من خانم کوچولو رو دوست دارم و چون پسر بزرگ خانواده بوده و مادر و بقیه بچههای خانواده ازش حساب میبردن به اونها گفته به پدر هم همین رو بگید و بگید که حق نداره به پدر خانم کوچولو حرفی بزنه و با قهر از خونه میره بیرون و بعد هم به پادگان بر میگرده و تا چند هفته به شهرشون نمیاد

تا این که خانم کوچولو دلش تنگ میشه و به بهانه دوستش به تهران میره و مادر خانم کوچولو چون نمیخواست خانم کوچولو تنها باشه با اون همسفر میشه و هردو به خانه خاله بزرگ خانم کوچولو میرن و خانم کوچولو به بهانه دیدن دوستش هر روز با پسر شجاع به بیرون میرفته تا این که یک روز که تعطیل بود ویکی از دوستان مشترک خانم کوچولو و پسر شجاع در تهران دانشجو بوده و خونه داشته به اونها پیشنهاد میده که یک روز هم به خونه من بیاید تا من هر دو شما رو که مدتهاست ندیدم ببینم و این میشه که پسر شجاع و خانم کوچولو به در خونه دوستشون میرن ولی اون دوست در اون روز خونه نبوده و و اونها مجبور میشن به پارک روبه رویی خونه دوستشون برن و چون از تهران بزرگ چیزی نمیدونستن و هیچ جا رو بلد نبودن به پارکی که ساعی نام داشته میرن و روی یه صندلی میشینند و با هم کلی حرف میزنند

در اون روز خانم کوچولو چند جعبه کلوچه شهرشون رو با مقداری خوراکی برای پسر شجاع میبره و در همون جا که مشغول صحبت کردن بودن خانم کوچولو حواسش به چند پسر بچه کوچک پرت میشه که تو استخر اون پارک میپریدن و با شادی میخندیدن و خانم کوچولو که همچنان به بچهها نگاه می کرده از پسر شجاع هم میخواد که اونا رو نگاه کنه و همچنان داشت از شادی بچهها حرف میزد و پسر شجاع با کلماتی کوتاه حرفهای خانم کوچولو رو تایید میکرد و خانم کوچولو به حواس پرتی پسر شجاع پی میبره و وقتی بر میگرده میبینه که اون داره به سمت دیگری نگاه میکنه که چند تا دختر جوان داشتن با ایما و اشاره با پسر شجاع صحبت میکردن وقتی خانم کوچولو این صحنه رو میبینه عصبانی میشه و ساک کلوچه رو تو سر پسر شجاع میزنه و با سرعت اونو ترک میکنه و پسر شجاع به دنبالش میره و در طول راه هی عذرخواهی میکنه ولی خانم کوچولو با عصبانیت ازش میخواد که اونو تنها بزاره ولی پسر شجاع میگه اینجا تهرانه و تو هیچ جا رو بلد نیستی و گم میشه و خانم کوچولو که به ناتوانی خودش پی میبره اروم میشه و پسر شجاع ازش عذرخواهی میکنه ولی خانم کوچولو ازش میخواد که به یه جای خلوت برن و اونها میبینند که بالای پارک یه جایی که هیچ کس در اونجا نیست و به اونجا میرن زیر یه درخت که چسبیده به یک دیوار بلند بود میرسند و همونجا میشینند و با هم حرف میزنند و خانم کوچولو که داشت گریه میکرد پسر شجاع اونو بقل میکنه و سعی میکنه که ارومش کنه

در همین گیر و دار بودن که میبینند که دو مرد ریشو به طرفشون میان و اونها خودشون رو جمع و جور میکنند و پسر شجاع به خانم کوچولو میگه که از خانواده حرف بزنه و سعی میکنند خودشون رو بی تفاوت نشون بدن

ولی اون دو مرد پسر شجاع رو صدا میکنند و ازش میپرسند که این خانم کیه و اون در جواب میگه که این خانم نامزدمه و اونها از پسر شجاع مدک میخوان ولی اون میگه ما هنوز عقد نکردیم و چون من سرباز هستم نامزدم اومده به دیدنم و اونها میگن که شماها باید با ما بیایید و پسر شجاع قبول میکنه و به خانم کوچولو میگه تا با اینها به اولین پاسگاه برسیم مقداری پول به اونها میدم و در طول راه راضیشون میکنم و به خانم کوچولو میگه جای نگرانی نیست ولی متاسفانه وقتی چند قدم جلو میرن و از در پارک بیرون میرن از در بغلی پارک داخل یک ساختمون میشن و تازه میفهمن که اونها زیر ساختمان وزرا نشسته بودن و اونها از اون بالا خانم کوچولو و پسر شجاع رو دیده بودن و پسر شجاع فرصت نمیکنه حتی یک کلمه با اون دو مامور حرف بزنه

ایندفعه فکر کنم شما خسته شدین برای همین نمیخوام چشمای قشنگتون درد بگیره و ادامه داستان تا روزی دیگر


۱٠:٤٥ ‎ب.ظ | yalda پيام هاي ديگران ()